محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

787

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

جامهء پرويز اندر پوشيد و راهب را گفت : اگر اين سخن را بگويى بكشمت . راهب گفت : هر چه خواهى كن . بندوى جامه را اندر پوشيد زربفت و عصابه با گوهرها بربست و بر بام صومعه بيستاد و در صومعه ببست تا سپاه فراز رسيد . بنگريستند او را بديدند با آن جامه ها و گوهر كه همى تافت به آفتاب اندر چون چراغ ، شك نكردند كه وى ملك است . سپاه گرد آن صومعه فرود آمدند . پس بندوى از بام فرو شد و جامهء خويش اندر پوشيد و بر بام آمد و بانگ كرد مر سپاه را كه منم بندوى ، به اميرتان بگوييد تا ايدر فراز آيد تا پيغامى از كسرى به وى دهم كه فرمانى همى فرمايد . بهرام سياوشان از ميان لشكر بيرون آمد و فراز صومعه شد و بندوى او را سلام كرد و سلام پرويز بداد ، گفتا : كسرى پرويز ترا سلام كند و همى گويد كه الحمد للَّه كه تو آمدى از پس ما . بهرام او را بشناخت و بر وى سلام كرد و گفت : من رهى پرويزم . بندوى گفت : پرويز ايدون همى گويد كه امروز سه روز است تا من همى تازم و غمين شده‌ام و دانم كه با تو ببايد آمدن و خويشتن را به قضاى خداى سپردن . اگر بينى يك امروز فرود آى تا شبانگاه تا ما بياساييم و تو نيز با مردمان خويش بياسايى ، چون شب اندر آيد برويم . بهرام سياوشان گفت : نعم و كرامة ، كمترين چيزى كه ملك پرويز را بر من است حقّ است . آن روز بگذشت . چون آفتاب فرو شد ، بندوى به سر ديوار صومعه بر آمد و بهرام را بخواند و گفت : پرويز همى ايدون گويد كه تو امروز با ما نيكويى كردى و صبر كردى تا شب اندر آمد و تاريك شد ، [ b 142 ] بايد كه امشب نيز صبر كنى تا بامداد پگاه برويم . بهرام گفتا : روا باشد . سپاه را به گرد صومعه اندر فراز آورد و چون سپيده دم بود ، بهرام سپاه را بر نشاند و بندوى را آواز كرد كه ببايد رفتن . بندوى گفت : اينك بيرون آيد . و همى بودند تا آفتاب فراخ بر آمد و خواست نيم روز شود . بهرام تنگدلى كرد . بندوى در صومعه بگشاد و بيرون آمد و گفت : ايدر منم تنها ، و پرويز از دى باز رفته است و همى تا زند ، و من خواستم تا شما را يك شبانروز بدارم تا وى دور بشود . اكنون اگر شما برابر و باد نشينيد او را اندر نيابيد ، و هر چه خواهيد كنيد .